مترو سبز
هفته گذشته به جلسه ای رفتم در ستاد مرکزی میرحسین موسوی. موضوع جالبی داشت: هر وبلاگ ، یک ستاد. دو نفر از مسولین ستاد در مورد انتخابات و نقش وبلاگ ها ... صحبت کردن جالب اینجا بود که همون اوایل جلسه به نتیجه رسیدیم که اصولا فضای کاربران اینترنت بخاطر سطح آگاهی بالاتر از سطح عمومی جامعه نیاز مبرمی به تبلیغات ستادی ندارد،اما هر یک از همین اعضای جامعه مجازی میتواند با تکیه بر آگاهی هایش در فضای واقعی جامعه هم فعال شود و در حقیقت وبلاگ نویسان جنبه بیرونی پیدا کنند.این فعالیت به این معنی نیست که هرکس کار و زندگی خود را زمین بگذارد و سر چهارراه ها پرچم سبز توزیع کند! برای نمونه در این پایگاه پتانسیل های بسیار مهمی که برای آگاه سازی جامعه در زندگی ما وجود دارد، ذکر شده که تاکنون به آنها توجهی نکرده بودیم.
الان چند روزی است که از مترو شروع کرده ام،همان جایی که بیش از یک ساعت از بیست و چهار ساعت عمر من آنجا در سکوت سپری می شود. هر روز صبح یه تعداد روزنامه اندیشه نو میگیرم و تو قطار بین مسافرا پخش میکنم.شاید در ظاهر کمی مضحک و وقت تلف کردن باشه اما در همین مدت کوتاه تجربه هایی کسب کردم که موجب شده هر روز کارم را با انرژی مضاعف تکرار می کنم.
حقیقت این است که همه مردم مثل من و شما به اینترنت دسترسی ندارند که از جیک و پیک دنیا با خبر بشن، بیشترشون اونقدر مشغله و بدبختی دارن که شب موقع شام یه دور کانال های رسانه ملی رو می گردونن و چند تا فریم از سفرهای استانی میشه نهایت اطلاعات سیاسی اونها،باور کنید با یک آقای ارتشی بازنشسته صحبت میکردم که نمیدونست باید به کی رای بده،وقتی از میرحسین کمی براش تعریف کردم ناگهان چشمانش برقی زد و گفت: همون نخست وزیر دوران جنگ؟مگه اونم میخواد رئیس جمهور بشه؟؟؟؟؟ من حتما بهش رای میدم!
یا آقای دیگری که در مورد سیاست تقریبا شبیه دکترولایتی صحبت میکرد و من با خودم گفتم الان یه چیز میگه من جلوش کم میارم....بعد از چند دقیقه که بحث میکردیم گفت : آخه آقای موسوی بجز اون دوران کوتاه سابقه دیگری ازش موجود نیست.من با تعجب گفتم منظورتون همون هشت سال نخست وزیری ست؟ که در جوابم گفت:موسوی فقط دوران بنی صدر نخست وزیر بود،بعد شهید رجایی شد نخست وزیر...من گفتم اشتباه نمی کنید؟.... گفت: بزار خودمم قاطی کردم(بعد با خودش اسم سیاسیون رو بترتیب شمرد) و گفت: آها اون هشت سال آقای حسن حبیبی نخست وزیر ایران بود!
و بسیاری از موارد دیگر که همه نشان از فقر اطلاع رسانی در بین مردم ماست.که اگر خوراک مناسبی به انها داده شود به سطح بسیار بالایی از شعور سیاسی میرسند. من با توزیع روزنامه ها فقط میخواهم حداقل های حقایق سیاسی رو در اختیارشون بزارم،حتی اگر فقط به خوندن تیتر ها بسنده کنند.
خوشبختانه مردم خیلی به انتخابات و شخص میرحسین موسوی حساس شدن،این رو از کنجکاوی زیادشون نتیجه گرفتم، بعضی روزهایی که خودم روزنامه ای با عکس درشت موسوی یا تیتر بزرگی از مواضعش در دست دارم و میخونم،سایه دو یا حتی سه نفر را روی صفحه روزنامه میبینم که نسبت به این شخصیت سیاسی توجه دارند.

مهم نیست مسافران مترو اهل مطالعه و روزنامه باشند یا نه،مهم این است که آنها محکوم به یک حبس تقریبا 20 دقیقه ای در یک واگن در بسته هستند،پس هر چیزی که به دستشان برسد میخوانند تا چهره عبوس مسافر روبرویی یا دستمالی های دختر پسرهای از همه جا رونده شده رو نبینن!،ضمنا روزنامه ها رو زورچپون نمیکنم.....به هر دو ردیف شش تایی مقابل هم (یعنی هر 12نفر) یه روزنامه میدم،کسی که بخواد میخونه،نخواست هم سر ضرب سه نفر دیگه از دستش می قاپن – اینا رو به عینه دیدم چون مردم ایران از هر چیز رایگانی استقبال میکنند- و معمولا چند دقیقه بعد از توزیع روزنامه ها بر میگردم و ثمره بذرهایی که پاشیدم رو نظاره میکنم،تقریبا همه مشغول روزنامه خوانی هستند و مسافرا از قطار خارج میشن اما روزنامه به نفر بعدی میرسه،انگار اونا بخوبی هدف من رو می فهمند و به اطلاع رسانی بیشتر کمک میکنند. بعضی روزا با خودم حدس میزنم این روزنامه ها هم مثل داستان اون فیلم هندوانه شب یلدا دست به دست تا کجا که نمیگرده ....؟ آخه کنار لوگوی روزنامه هم یه لیبل کاغذی با عنوان:لطفا برای اطلاع رسانی بیشتر ،پس از مطالعه،روزنامه را در اختیار دیگران قرار دهید ،منگنه میکنم.
ولی جالبترین لحظات مسافرت های مترویی من در این روزها،گفتگوهای سیاسی است که با مردم اطرافم دارم،شاید هر گفتگو ارزش نوشتن یک پست وبلاگی رو داره که چه لایه های پنهانی را از مردم شهرم کشف میکنم و غبطه من از اینکه چرا این ماههایی که در سکوت و بی خبری چشمانم رو بروی مردم اطرافم می بستم و استراحت را بهانه ای برای سکوتم میکردم و بقول بهنام،مصائب بودن با آدمها را از دست دادم. همینطور در این زمان اندکی که شروع کردم حس خوب دیگری هم دارم: حس بیرونی کردن و عملی کردن آنچه در ذهنم میگذراندم!
این که دو صد گفته چون نیم کردار نیست و من از همان نیم کردارم دارم لذت میبرم.
هیچ بعید نیست که تا قبل از انتخابات مخاطبان پنجره چوبی خاطره دیگری را از مترو سواری های من بخوانند.

