فوتبال درمانی
تو ایستگاه بعدی یه نفر پیاده شد و یه صندلی خالی شد؛اونی که تیز و بز نبود خیز بلندی برداشت و ناکامی قبلی رو با یه حرکت تحسین برانگیز جبران کرد.چند دقیقه ای سرم روی اسکرین گوشیم بود که صدای حرف زدن پسری که دیگه تیز و بز شده بود منو به خودش جلب کرد.دیدم دقیقا با هر دونفر بغل دستیش یک تعامل اجتماعی مناسب برقرار کرده و سخت گرم صحبت شدن. همین که چرخش سر منو دید تو چشمای منم خیره شد و ادامه حرفاش رو با چشمهای پر شعف تو چشم من ادامه داد.
یه روزنامه ورزشی دستش بود و هی تیتر روزنامه رو نشون میداد و با صدای بلند میخندید،روزنامه تیتر موذیانه ای زده بود،با فونت درشت نوشته بود "جباری پاره شد" بعد سطر بالاش با رنگ محو یه کلمه "مینیسک" هم گذاشته بود ( یعنی رباط مینیسک پای جباری پاره شد!) از اون پرسپولیسی هایی بود که هنوز تو کف بازی هفته پیش بود و خوراکش کل کل های خفن با طرفدارای تیم آبی بود.
به ایستگاه امام خمینی نزدیک شده بودیم و کم کم تعداد ایستاده ها هم زیاد شده بود و تقریبا همه دور و بری ها داشتن به پسری نگاه میکردن که برعکس همه آدمهای اون قطار پر از سرور بود و هی تیتر روزنامه رو ناقص میخوند و بلند میخندید. خنده که میگم دقیقا شبیه شخصیت خاطره انگیز شیپور چی در کارتون خاطره انگیز تر پسر شجاع، میخندید.
پیرمردی که یه کلاه مخمل گذاشته بود سرش و نگاه های غضبناکی به پسر پرسپولیسی میکرد در حالی که رو به بغل دستیش کرد با صدای بلندی که خنده های پسر رو قطع کنه گفت: اتفاقا خیلی آدم بیشعور و احمقی بوده که اینو نوشته! با ته لهجه گیلکی ادامه داد: یه مشت لات بی سر و پا دور هم جمع شدن هر روز یه بازی درمیارن واسه مردم!
چند نفر اونطرف تر مرد دیگه ای بود که زیر نور مهتابی قطار عینک دودی زده بود. رو کرد به پسر و گفت " همین رحمتی! این داماد پسر عمه باجناق منه! اگه بدونی چقدر خسیسه... با این همه پولش میاد تو صندق قرض الحسنه خونواده سهم میزاره بعد وام هم میگیره! " اینو که گفت چند نفر زدن زیر خنده و پسر یاد عابدزاده افتاد،
" خداییش هیشکی نمیتونه جای عقاب آسیا رو پر کنه، هم خوش تیپ بود، هم خوش هیکل! " بعد دوست همون پیرمرد گیلکی به وجد اومد و گفت " شما اون روزا نبودید که ببینید فوتبالیست یعنی آشتیانی! یعنی همایون بهزادی! عزیز اصلی!" همین که اسمها رو قطار کرده بود با دست میزد به شونه پسر تا روی مخاطبش تاثیر عمیق تری بزاره
"ما بچه نازی آباد بودیم ابراهیم آشتیانی بچه محل ما بود،یه بار فرح یه پیکان 52 کادو داد به آشتیانی،همه روزنامه ها نوشتن شهبانو فرح یه پیکان داد به آشتیانی... حالا الان! هر کدومشون پونصد ششصد میلیون میگیرن"
اولش که پسر عشق فوتبال تو فضای عبوث قطار جلب توجه کرده بود،خنده ام گرفته بود که ببین این برهه ای که مردم حوصله پلک زدن هم ندارن این بابا هنوز دلش به دربی هفته پیش خوشه و اینکه جباری پاره شده
ولی نیم ساعت بعد که داشتم از قطار پیاده میشدم دیدم همه آدمهای خسته، خستگیشون رو فراموش کردن و دارن میخندن و احساس بخرج میدن و خاطره تعریف میکنن و نوستاژی هاشون رو زنده میکنن.