مسافران سودا زده
قطار آروم آروم وارد ایستگاه شد و من تازه
از پله ها پایین اومده بودم. همه لبه سکو ایستاده بودیم و قطار هم ایستاده بود.
همه منتظر بودیم درها باز بشه ولی بعد از چند ثانیه انتظار، قطار دوباره راه افتاد
ولی اینبار بسمت عقب. مشخص بود که راهبر قطار خیلی اصرار داشت واگنها رو دقیقا سر
جای مشخصشون متوقف کنه و بعد در ها رو باز کنه.
همین موقع مردی رو دیدم که همراه با قطار داره عقب عقب میاد، یعنی یه در خاصی رو نشون کرده بود و میخواست هر جور شده از همون در سوار بشه،اگه اندازه من تجربه مترو سواری داشته باشید خیلی سریع می فهمید که طرف یه صندلی خالی رو نشون کرده و میخواد حتما روی همون صندلی خالی بنشینه. قیافه مرد خیلی عبوس بود مثل بعضی از این کارمندهایی که بیست و هشت سال از خدمتشون میگذره و بجز بازنشستگی هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارند.
قطار هنوز داشت به عقب بر میگشت و مرد هم به من نزدیک میشد،نمیدونم چرا اون لحظه دچار خباثت آنی شده بودم و دوست نداشتم راه رو برای مرد عبوس باز کنم؟ سرعت قطار کمتر شده بود و انگار مقدر شده بود در مربوطه دقیقا جلوی من باز بشه. همین لحظه داخل واگن رو دیدم که یه صندلی اون گوشه خالی شده و مرد عبوس هم بدون شک اون صندلی رو نشون کرده بود.
نیازی به توضیح نیست که صندلی گوشه ای محبوب ترین صندلی مترو ست چرا که بجای دو همسایه،یک همسایه دارید و به عبارتی پنجاه درصد از مزاحمت کنار دسی شما کم میشود،مرد عبوس مدام منو از جلوی در میخواست هل بده کنار و نگاهش خیره شده بود به صندلی خالی هرچند من هم مثل دیوار چین جلوش قد علم کرده بودم و راهش رو بسته بودم (دوستانی که منو از نزدیک دیدن بهتر متوجه منظورم میشن!)
البته صندلی همچین هم خالی نبود و پسر لاغر اندامی تازه از روش بلند شده بود و میخواست پیاده بشه،به صفحه موبایلش خیره شده بود و داشت می آمد به سمت در. همین لحظه در های قطار باز شد و من و مرد عبوس با قدمهایی مصمم وارد شدیم،هر دو به قصد تصاحب همون صندلی،پسری که قصد خروج داشت نمیدونم یهو روی صفحه موبایلش چی دید که مثل کش شلوار کشیده شد به عقب و برگشت سر جاش نشست. در کسری از ثانیه هر دو ضایع شدیم، مرد عبوس طی یک ضد حمله صندلی دیگری در ردیف روبرو دست و پا کرد و من رفتم بالای سر پسر لاغر اندام موبایل به دست بایستم و میله ها رو بگیرم.
پسر لاغر اندام که ظاهرا مشکل اساسی در تصمیم گیری داشت در حالی که همچنان به اسکرین موبایلش خیره بود دوباره نظرش تغییر کرد و با همون شتاب اولیه زیادی که داشت از جاش بلند شد و در کسری از ثانیه قطار رو ترک کرد،(فکر کنم سرگرم یه بازی اکشن بود) صندلی خالی شد و در نهایت این من بودم که روی صندلی نشسته بودم. نمیدونید قیافه مرد عبوس چقدر دیدنی بود، بیچاره بین دو تا آدم اولترا چاق گیر کرده بود و معلوم بود میخواست از اونجا تا اونور تهران رو بره تو چرت مترویی و فقط یه صندلی اون گوشه علاج دردش بود که اونهم فقط نصیب من شده بود. آنچنان نگاه حسرت باری به من میکرد که آدم اندازه ارتکاب به یک جنایت حولناک عذاب وجدان میگرفت! باور کنید اولش دوست داشتم جام رو باهاش عوض کنم ولی با خودم گفتم : مگه اینجا خونه خاله ست؟ اینجا شرکت راه آهن شهری تهران و حومه است!
گوشی ام را در دست می گیرم و مشغول میشوم به مطالعه "خاطره روسپیان سودازده من". فارغ از سوژه کتاب که چندان با فرهنگ عرفی ما سنخیت ندارد نگاه واقع گرای مارکز برایم خیلی جالب می آید،وقتی میرسم به این جمله کتاب،تصمیم میگرم اینجا برای شما هم بنویسم:
یکی از قشنگی های پیری اغواگری های دوستان جوانی است که فکر میکنند ما خارج از سرویسیم.
فکر میکنید اینجا کجاست که اینقدر تاریک است؟ منتظر نگاه تیز بینانه شما در بخش نظرات هستم،البته در پایان پاسخ صحیح را خواهم داد ،چون بعید میدانم کسی پاسخ درستی بدهد!
کم کم سر و کله دستفروشها پیدا میشود،دخترک ها و پسرک هایی که بزرگسالی را در کالبد کودکی شان تجربه میکنند،مردم کمتر دلشان به رحم می آید و دیدن اینها دیگر مثل سابق قلب ها را فشرده نمیکند،این را من از میزان فروششان متوجه میشوم که کمتر از روزهای اولی است که این نسل نان آورن وارد راهروهای دوار و لغران مترو شده بودند و در عوض آنها هم سیاستهای بازاریابی را تغییر داده اند،دیگر دخترک ها نگاه مظلوم خود را معطوف ما نمیکنند برای فروختن یک فال حافظ،
این روزها دخترک هایی که دیگر شبیه کولی ها نیستند با عجله از بین ما میگذرند و فالها را بطور تصادفی روی پای بعضیها می گذارند و بعد از چند دقیقه بر می گردند و با خریداران تسویه حساب میکنند،
چیزی که برای من مهم است انتخاب تصادفی ست که این دخترکان سودازده بین مسافران دارند،پاکی و صداقت نگاههای کودکانه آنها همچنان معصومیتش بر نگاه های آلوده خیلی از انسانهای محترمی که در لاک خود فرو رفته اند میچربد،من همیشه در انتخاب ظاهرا تصادفی نگاه آنها دقیق میشوم که ببینم چه کسانی را اهل حافظ (یا دل رحم تر )می بینند، آیا من هم در نگاه آن کودک گیر میکنم؟
کم کم دارم میرسم ...پس از جا بلند میشوم و بین لایه های تو در توی مسافران مورچه وار حرکت می کنم ،مرد عبوس را می بینم که بالاخره گوشه ای را پیدا کرده و سخت به خواب فرو رفته.انگار بیست و هشت سال است که خوابیده.
قطار ایستاده ولی درها باز نمیشوند ، صدای دو تا مسافر را می شنوم که بالای سر من ایستاده بودند و حالا بر سر تصاحب صندلی با یکدیگر تعارف آبدوغ خیاری تکه پاره میکنند.