خاطرات مترو (مقدمه)
قطار تو هر ایستگاه توقف میکنه عده ای جاشون رو با عده ای دیگه عوض میکن. تو یه ایستگاه همه پیاده می شن و تو یه ایستگاه همه می خوان سوار بشن . بعضی ها خواب می مونن و غم انگیز تر اینه که کسی این خواب مونده ها رو بیدار هم نمیکنه .
خیلی ها قطار رو تمثیلی از زندگی میدونن.
صندلی های مترو طوری چیده شده که شما این فرصت رو پیدا میکنید تا به صورت کسی که روبروتون نشسته خیره بشین یا بعضی موقع ها به حرفای آدمای اطرافتون گوش کنید یا رفتارشون رو زیر نظر بگیرید. میشه آدمهای با وقاری رو دید که به موقع منفعت از یک یوزپلنگ هم درنده تر میشن (دارم در مورد لحظه باز شدن در قطار تو ایستگاه امام خمینی صحبت میکنم!)
اگه با دقت بیشتری به آدمای اطرافمون نگاه کنیم حتی از سکوت اونها هم چیزهای زیادی می فهمیم.من تصمیم دارم که این مطلب رو مقدمه ای برای نوشته های بعدیم در مورد مترو معرفی کنم،" خاطرات مترو " قراره تو پنجره چوبی به یک سریال تبدیل بشه و هر ازگاهی از مشاهدات من حکایت کنه برای شما،البته همه ما از این قسم ماجراهای قابل عرض تو خاطرمون داریم که این بخش میتونه پذیرای خاطرات همه دوستان باشه