سفرنامه استانبول ، بخش چهارم
بعد از پخش و پلا کردن وسایل در اتاق و چند ساعت استراحتی که قرار بود نخوابیدن شب قبل را جبران کند،بعد از ظهر رفتیم بسمت میدان تقسیم (تکسیم) و خیابان استقلال.
برای جابجا شدن در استانبول بهتر است از اتوبوس و تراموا استفاده کنید.تاکسی ها فقط سرویس دربست میدهند اونهم با قیمتهایی در حد خونبهای پدرشون. برای حمل و نقل عمومی باید کارتهای قابل شارژی بخرید بنام استانبول کارت که در روزنامه فروشیها میتوانید شارژشان کنید. و یک کارت در آن واحد برای چند نفر هم کار میکند.البته قبلا در ایران به ما گفته بودند اسم این کارتها "استقلال کارت" است و سر این اشتباه لپی دهن روزنامه فروش بدبخت رو سرویس کرده بودم تا بهم استقلال کارت بده ، الان فکر میکنم میبینم چه آستانه تحمل بالایی داشته که ده دقیقه داشته با من سر این قضیه سر و کله میزده!
میدان تقسیم در قسمت اروپایی شهر واقع شده که مهمترین میدان شهر هم هست.آنچنان که حدس میزدم جلال و جبروت نداشت، مهمترین عنصر بصری که به چشم میخورد همین مجسمه ایست که می بینید.مردی که جلو ایستاده طبیعتا آتاتورک است و دو نفری که پشت او ایستاده اند خیلی به رضا و محمدرضا پهلوی شبیه اند.
خیابان استقلال از همینجا شروع میشود. این خیابان دقیقا چیزیست با حال و هوای خیابان لاله زار شصت سال پیش تهران ، لاله زاری که علی حاتمی ماکت آن را در شهرک سینمایی ساخته.این خیابان هم مثل میدان تقسیم و بسیاری از جاهای تاریخی به پیاده رو تبدیل شده بود و زمینش را با سنگ ، فرش کرده بودند.خیابانی دونفره. از اون جاهایی که دوست داری دست عشقت رو بگیری و در روشنایی های شب رها شوی. صدای موسیقی ترکی که در عین شادی سوزناک هم هست از پنجره های ساختمانهای چند طبقه بیرون می آمد، دو طرف خیابان را مغازه های جذاب پر کرده بودند، از نمایندگی برندهای بزرگ با قیمتهای مایوس کننده گرفته تا رستورانهایی که دهها نوع دُنر کباب را ارزانتر از جاهای دیگر می فروختند،تو هر سوراخ سمبه ای که پیدا میشد خوراکیهایی مثل شاه بلوط و بستنی و نان سنتی میفروختند، بعضی ها زنگهایی بالای سرشون آویزون کرده بودند مثل زنگهای زورخونه های ایرانی، با چوبهایی که دستشون بود آهنگهای اشتهاآوری مینواختند. در طول مسیر فرعی هایی از خیابان استقلال منشعب میشدند که ره به نایت کلاب ها و کافه ها می بردند. البته این کوچه های باریک و شلوغ هیچ شباهتی به محله های بدنام نداشتند و ظاهرا دولت اسلامگرا حساسیت شدیدی روی علنی کردن فساد دارد، هرچند زیر این پوسته نازک خبرهای دیگری هست...
بالاخره بعد از کلی گشت و گذار در این رستوران شام خوردیم،فروشنده ها خیلی سریع متوجه ایرانی بودن شما میشوند و هنوز دهن باز نکرده اید که قیمت را به فارسی میگویند. برخلاف انتظارم ایرانی ها رو خیلی دوست دارند و موقعی که با حالت سوالی میپرسند: ایرانی؟ و تو میگویی: یس ، برق شادی را در چشمانشان میتوانی ببینی. البته من ابتدا کمی به این قضیه بدبین بودم که این برق شادی ناشی از اشتراکات فرهنگی و دینی و جغرافیایی است یا ایرانی ها هالو هفت شنبه های خوبی هستند برای تمام کردن پولهایشان در ترکیه؟ ولی بعد از چند روز تجربه های متعدد از این وضعیت متوجه شدم ترک ها واقعا ایرانی ها رو دوست دارند،اتفاقا از نظر نفع اقتصادی ملتهایی بودند که همه چیز را با یورو پرداخت میکردند و با خط فقر فاصله دوری داشتند، اما ترکها خیلی دوست داشتند با ما حرف بزنند،خیلی هایشان ایران را دیده بودند و مسن تر ها پهلوی ها را به یاد داشتند و تا دلتان بخواهد اهل سیاست بودند.
موقع برگشت که میخواستیم با اتوبوسها برگردیم داشتیم حسابی گم و گور میشدیم،سیستم حمل و نقل این شهر توریستی همه چیز را بزبان ترکی نوشته بود و کلا تابلو ، نقشه یا هیچ ماسماسکی برای راهنمایی دیده نمیشد و تنها راه نجات شما ، پیدا کردن کسی است که بیست درصد انگلیسی بلد باشد. اتوبوسها بعضا از اتوبوسهای اینجا قدیمی تر هم بودند،ولی طوری نبود که جرات نکنی با لباس رنگ روشن روی صندلی هایش بنشینی! ضمنا امکانات مدرنی مثل ال سی دی و کارتخوان و از این خانمهای سخنگو که تو سمند هم هست، درونشان نصب شده بود.همچنین این فرهنگ واگذار کردن صندلی به بزرگترها و خانمها اونجا خیلی شدیدتر از اینجا رواج داشت ،منظورم یه جور مرام و معرفته که نمونه اش رو در مردم شرق آسیا اصلا ندیدم.
پ.ن پوزش طلبانه : خیلی دوست داشتم زود زود آپ کنم این سفرنامه رو،ولی متاسفانه یا خوشبختانه این چند روز را نیستم و دسترسی به نت ندارم. شما فرض کنید این فصل اول سفر بود و نگارش فصل دوم از دوشنبه آغاز میشود...