درباره علی...
تلفنم زنگ زد.شماره آشنا نبود،ولی صدایی که از اونطرف خط می شنیدم کمی آشنا بود،برخلاف همیشه بدون پرس و جوی دقیق شانسی اسم یکی از بچه های قدیم خوابگاه رو آوردم و زدم زیر خنده،اونم کسی که سه سالی ازش خبر نداشتم یه کم سر به سر هم گذاشتیم تا اینکه فهمیدم اشتباه کردم،ولی کسی که پشت خط بود یکی دیگه از بچه های خوابگاه بود که مدتها از آخرین تماسمون می گذشت.
علی موقعی به اطاق ما اومد که من ترم اخر بودم و اون ترم اول،یه پیکان سبز 61 داشت و بچه شاه عبدالعظیم بود میگفت از 16 سالگی تو آژانس کار کرده تا قسط ماشینو بده،از اون بچه های آروم و سر به زیر که به وقتش از همه تر و فرز تر بود،از تهران مسافر میزد میاورد دانشگاه از دانشگاه هم مسافر میبرد تهران،پاش می افتاد 3 نصف شب هم مسافر میبرد،از ریش های نرم و یقه پیراهنش راحت میشد فهمید که بسیجیه ولی نه اون چیزی میگفت و نه ما چیزی می پرسیدیم،اصلا جو اطاقمون سیاسی نبود،یعنی اصلا جو مملکت سیاست زده نبود.ما حکم و شلم بازی میکردیم،علی میرفت تو 2 سوت واسه 8 نفر ماکارونی می پخت و می کوبید به در که یالا سفره رو پهن کنید...
کم کم با هم رفیق شدیم،یه روز صبح زود که همه خواب بودن و من داشتم چایی دم میکردم شروع کرد تعریف کردن،از کوی دانشگاه گفت که چه جوری نظام رو نجات دادن،از گشت های شبانه شون میگفت که نصف شبا تو جا های خلوت چه چیزایی کشف میکردن.وقتی تعریف میکرد پسره رو تو سرمای زمستون لخت کرده و با آفتابه خیسش کرده و بعد شلاقش زده، انگار به خودش افتخار میکرد،با غرور میگفت تو داشبورد ماشین هم دستبند داره هم اسپری خردل.
دیدن اون چهره معصوم و شنیدن اون حرف های هولناک با هم جور در نمی اومد،ولی هنوز برای خودم محل سواله که چرا دوستی ما هر چند محدود ادامه پیدا کرد،من اون روزا اصلا بحث ایدئولوژیک نمی کردم ،میگم فضای اون روزا اصلا طلب نمیکرد چنین چیزایی رو،هنوز ثبات دولت خاتمی حاکم بود.
من از اونجا رفتم و ارتباط محدود ما هیچ وقت قطع نشد،حتی شده سالی دوبار هم تلفنی صحبت میکردیم ولی صحبت میکردیم.تا اینکه رسید به فصل انتخابات،پیامک ها تازه جوونه زده بودن و طبع شعر سبز ها گل کرده بود،یکی از اون پیامک ها رو واسه علی هم فرستادم،فکر کنم همون که میگفت:با میرحسین رهنوردی باید ... سریع جواب داد : بچه برو دنبال بازیت! خلاصه بحثمون شد و آخرش من گفتم : ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم اونم گفت: پس با حادثه حال کن! دیگه براش چیزی نفرستادم. تمام این روزها که خشونت های لباس شخصی ها رو می دیدم یاد علی می افتادم که احتمالا بین اوناست.
همون پشت تلفن مثل همیشه وهمه آقایونی که محفلشون مردونه میشه با چند تا فحش باحال و غیرقابل ذکر از هم احوال پرسی کردیم و با صدای بلند خندیدیم
سریع گفت: متاسفانه آقای موسوی هم که مرحوم شدن! منم گفتم خدا اموات شما رو هم بیامرزه! بعد گفت حالا نظرت چیه؟ هنوزم سر حرف و عقیده ات هستی؟ گفتم کدوم حرف و عقیده؟ گفت همین اغتشتگرا دیگه ،هنوزم از موسوی طرفداری میکنی؟ گفتم علی شماره شهرری نباید باشه، کجایی؟ گفت: سر کارم، کجایی؟ ، سپاه ،پس اون مینی بوس که پارسال گرفته بودی چی شد؟ ، اون فروختم اومدم اینجا دیگه
یه آن با خودم گفتم این بعد از سه ماه از سپاه زنگ زده به من فقط همینا رو بپرسه؟! نکنه بابت هر سوژه ای که معرفی کنن پاداش خوبی بهشون میدن؟ اصلا مگه میشه تلفنای اونجا کنترل نباشه؟.... همین افکار تو چند ثانیه ذهنم رو پر کرد و برای چند لحظه حس کردم الان باید کمی ابطحی بشم
گفتم: البته هر حرکتی که موجب اخلال در نظم عمومی و آسیب به اموال دولتی و روح و روان جامعه بشه محکومه و فرقی نمیکنه از طرف چه کسی باشه
گفت یعنی تو هم میگی تقلب شده؟ با خودم گفتم نا کس همون سوالای بازجو ها رو میپرسه بعد گفتم آخه من و شما اطلاعاتمون اونقدر دقیق و مستند نیست که بتونیم قضاوت کنیم!
خلاصه یه کم که براش جانماز آب کشیدم حملاتم رو شروع کردم و مسئله رحیم مشایی و نامه رهبری و تاخیر 6 روزه رئیس جمهور در اطاعت از ولی فقیه رو کشیدم وسط،که اونجا کم کم فهمیدم این بنده خدا اونقدرا هم اطلاعاتش امنیتی نیست و هرچی من میگفتم شش روز با تعجب میگفت مگه همون روز اول احمدی نژاد اطاعت نکرده؟ خلاصه از هر دری که براش میگفتم اون یا بی خبر بود یا اطلاعاتش شدیدا کیهانیزه بود و اونطور که من فهمیدم این دو ماه اخیر هم حسابی زحمت کشیده!
بالاخره آخرسر راضیش کردم که یه روز از نزدیک با هم صحبت کنیم و من بیشتر براش توضیح بدم،آخرای صحبتش دوباره اون معصومیت لحنش نمایان شد و نمیدونم چرابعد از دوماه از گذشت اون پیروزی 24 میلیون نفری، مقوله انتخابات و موسوی هنوز تو ذهنش بود و دوست داشت منو قانع کنه که من دچار اشتباهم و نمیدونم چرا هنوز هم احساس بدی نسبت بهش ندارم؟
ض در توییتر فرشته قاضی آمده بود که محمدرضا جلایی پور قرار بوده تا ساعت 10:30 آزاد شود ،و همسرش از ساعتها پیش پشت در اوین منتظر اوست ،شاید تا حالا آزاد شده باشد و شاید الان که دارم مینویسم ، فاطمه شمس هنوز منتظر معشوقش ایستاده باشد.