وبلاگ بعد از یک ساعت و اندی خیره شدن به مانیتور نخ نما احساس میکنید چشمها دارن از حدقه کنده میشن،بعد یادتون میافته چقدر کار عقب افتاده داشتید و قرار بوده برای جستجوی یک موضوع نه چندان مهم یه بیست دقیقه ای هم به خودتون استراحت بدین،در حالی که اصلا گذران عمر و اشغالی تلفن رو حس نکرده اید! وقتی روی آیکن کوچولویی که کنار ساعت ویندوزتان چشمک میزند یک دبل کلیک میکنید تا زودتر قطعش کنید که بقیه هم به کار و زندگیشون برسن ناباورانه میفهمید که یک ساعت بیست و سه دقیقه و تعداد زیادی ثانیه از عمرتان را از دست داده اید.

هنوز صفحه آبی رنگ windows is shouting down.... از روی مانیتور محو نشده که از پشت میز بلند میشید ولی یارای انجام هر کاری رو ندارید ،مثلا درس خوندن!!! اگر در منزل باشید احتمالا چندتا خسته نباشید و شب بخیر و صبح خیر تحویلتون میدن یا در یک حالت روشنفکرانه چندتا از هشدارهایی که چپ و راست رادیو و تلویزیون از کار کردن طولانی با کامپیوتر پخش میکنند، رو یادتون می اندازند، اگر هم در محل کار باشید (که خیلی باید کویت باشه که همچین مجالی در اختیارتون قرار بگیره) تقریبا سنگینی نگاه های اطرافیان و اخم های رئیس و کارهای بیهوده ای که برای حالگیری هرچه تمامتر حواله شما میشود رو باید به جان و دل خریدار شوید. شاید این سریالی باشد که جومونگ وار هر روز در زندگی شما پخش میشود

الان چند سالیست که در کشورهای شرق آسیا (زیستگاه خوره های اینترنت) کلینیک های ترک اعتیاد به اینترنت ایجاد شده و از اون جایی که خیلی از کارهایی که اونا انجام میدهند ،ما هم ده پانزده سال بعد متوجه جای خالی اش در زندگی ده،پانزده سال اخیرمون می شویم،خیلی راحت می توان روزی را پیش بینی کرد که آگهی چنین کلینیک هایی جای آگهی آموزشگاههای فراگیر پیام نور را در نشریات مان بگیرند. اما تا اون موقع چه بر سر من و امثال من خواهد آمد؟

من فکر میکنم صرفا محیط اینترنت آنچنان آش دهن سوزی نیست که هرکس اولین کلیک را کرد توسط این غول بی شاخ و دم بلعیده شود،کما اینکه خیلی ها هستند که استفاده محدود و مفیدی از آن دارند و مثلا از یک کارت ده ساعته چهار ماه صیانت میکنند! آن چیز هایی که هر روز به تعداد ما دلدادگان اینترنت اضافه میکند خلاء هایی ست که این محیط مجازی از زندگی حقیقی مان پر میکند. مثال های زیادی میتوان آورد همچون دوست یابی

اگر خاطر شریفتون باشه سالهای اول ورود اینترنت به کشور ما کمتر کاربری پیدا میشد که ساعتها از وقتش را صرف چت کردن نکرده باشد.

میتوان از گرایش زیاد ایرانی ها بسمت وبلاگ نویسی نیز صحبت کرد .یک آمار نه چندان جدید از رتبه سوم ایران  در وبلاگ نویسی حکایت داشت.( افزایش ضریب نفوذ اینترنت در سالهای اخیر و محدودتر شدن فضای حاکم بر جامعه را به این سالهای اخیر اضافه کنید!)

حتی اگر وبلاگ نویس هم نباشید و فقط خواننده حرفه ای نوشته های دیگران باشید،با من موافق خواهید بود که:  در فضای امروز وبلاگ ایرانی،میل به حرف زدن در مورد چیزهایی که نمیشود در زندگی روزمره به آنها اشاره کرد، در اینجا بیداد میکند،میل به شنیدن صداهایی که فقط در دنیای مجازی شنیده می شوند نیز بیداد میکند ،بخاطر مستتر بودن هویت آدمها بین آی پی آدرسهای اینترنتی نقاب از چهره ها زدوده شده،گوش های شنوایی یافت میشود که اصلا نباید برای جایی غیر از اینجا انتظار وجودشان را داشته باشید... اینها را برای این گفتم که نشان دهم وبلاگ قبل از اینکه سرگرمی باشد نیاز گروه خاصی از مردم است.

حالا مشکل پیش آمده این است که کم کم نیاز به وبلاگ به اعتیاد وبلاگ تبدیل می شود،شاید از اینجا به بعد رو خودتون هم بتوانید بجای من بنویسید و جلو برید،اونجایی که حس میکنید این پدیده دوست داشتنی روزی به معضل زندگی تان تبدیل میشود،تصمیم میگیرید که با تمایلات ذهنی تان مقابله کنید اما این مقابله چند ساعتی بیش تر دوام ندارد و ناگهان خود را در حالی که مشغول کامنت نوشتن برای فلانی هستید، در میابید. کم کم خود را موجودی می بینید که پر حرف شده ،نقاد شده،کمی خاله زنک شده و مخلص کلام زیادی مجازی شده!

بنظر من به اینجا رسیدن اصلا خوب نیست و البته دوای این درد هم آمپول هوا نیست،هر چند که بخش بزرگی از اهالی دنیای وبلاگ همین آمپول هوا را تزریق میکنند،گواه ادعای من هم خیل انبوه وبلاگ هایی ست که تعطیل میشوند،البته بشرطی که نویسنده از وبلاگ همان چیزهایی را بخواهد که در سطر های فوق اشاره کردم در حالی که هستند دوستانی که وبلاگ را یک عرصه جدید و مهیج می بینند و روزی به آن وارد میشوند و روزی دیگر متوجه اشتباه خود میگردند و چه نیکو صحنه را ترک میکنند.

من فکر میکنم اگر ما بتوانیم فلسفه واقعی وبلاگ نویسی را در زندگی خود درک کنیم مرحله اصلی مسیر را پیمودیم، اگر متوجه شدیم که یکی از خیابانها را اشتباه پیچیدیم ،کمی در آینه پشت سر را نگاه میکنیم و دور میزنیم تا برگردیم سر جای اول تا از خیابان دیگری در جاده سرنوشت پیش برویم ولی چنانچه وبلاگ را نیاز روحی خود یافتیم پس باید با اطمینان خاطر بمانیم،البته یک حضور معتدل و دارای حدود.