دوران دانشجویی که خبری از درآمد نیست و هزینه های جدیدی هم اضافه می شوند، خواه ناخواه یک نگاه اقتصادی بر زندگی آدم سایه می اندازد، همزمان اوج انرژی و سلامت جسمی و غرور جوانی کمک می کند انسان سختی ها را راحت تر از هر وقتی تحمل کند. جامعه هم این واقعیت را درک کرده است کافی بود موقع چونه زدن با فروشنده می گفتیم "بابا ما دانشجویییییم" همون موقع دلش به رحم می اومد و قیمت می شکست (البته الان نمی دونم چطور شده وضع؟)

اول ترم که میشد هنوز از پرداخت شهریه کمر راست نکرده بودیم که استاد ها لیست کتابها را قطار می کردند. یک جایی در طبقه منهای دو پاساژ فروردین بود که پسر جوانی آمده بود یک زیر پله را مثل سنگر های زمان جنگ دو متر گود کرده بود و خودش می رفت آن پایین می نشست و کتابهای دست دوم می فروخت. برخلاف آن گودال عجیب سه چهار تا مغازه پر از کتاب زیر نظر آقای علائی مدیریت می شد.

قاعده تجارتش خیلی جذاب بود برای ما، کتابهای دست دوم را با سی درصد تخفیف می فروخت و آخر ترم همان کتاب را دوباره با هفتاد درصد کسر قیمت می خرید. چه صفی می کشیدند دانشجو ها جلوی آن گودال و علائی تر و فرز روی ماشین حسابش با درصدها بازی می کرد. سینمای نیم بهای شنبه ها و خرید و فروش کتاب های دست صدم برنامه هفتگی ام شده بود. حتی وقتهایی که خودم کتابی لازم نداشتم برای هم اتاقی های شهرستانی که نمی توانستند تهران بیایند این کار را می کردم.

امروز بعد از ده سال بالاخره تصمیم کبری را گرفتم و کتابهای خودم و خواهرم وکلاس زبانها و کنکوری ها و .... تا جایی که صندوق عقب و کمی از صندلی عقب را پر کرده بود بار زدم و رفتم سراغ آقای علائی.

طبقه منهای دو پاساژ فروردین یهو منو برد کلی سال پیش، دیگر داخل اون گودال نبود و با یک نردبان آهنی آمده بود بالا و یک لپ تاپ هم جلوی خودش گذاشته بود. همین که گفتم یادش بخیر اون موقع ها می اومدیم اینجا زمان دانشجویی یهو صورتش باز شد و مثل دوست های قدیمی نگاهم کرد، گفت یادش بخیر اون وقتا یادته اینجا چه خبر بود؟ مثل الان بود؟ بعد متوجه شدم فقط من اونجا ایستادم و خبری از مشتری نیست دیگه. یادته اندیشه سازان و آیندگان و مبتکران و.... همه اونها تموم شد...الان 15 تومن میدن یه سی دی میخرن همه این کتابها رو داره، میریزن تو تبلت و تموم شد رفت. بعد کشو دخل رو کشید بیرون و توش هیچی نبود. می بینی وضع رو؟ همین که میگفت نگاهم رفت به موهای سفید روی شقیقه هایش. این سفیدی مو حس عجیبی به آدم میدهد که در هیچ کلمه ای جا نمیشود.

شغل ها دیگر مثل سابق جاودانه نیستند. یهو یک وسیله اختراع می شود، یک جایی علم جهش می کند و نیازهای زیادی کمرنگ می شوند. بازار بی رحم است و چیزی بجز منفعت نمی فهمد اما پشت این شغل ها آدمهایی هستند که فقط برای منفعت کار نمی کنند. شغل یعنی زندگی وهویت آدمیزاد و آن دانشمندی که زندگی انسانها را آسان تر می کند خبر ندارد زندگی انسانهایی دیگر را هم زیر و رو می کند.

آخرین  کارتون کتاب رو بردم سمت مغازه نمور انتهای راهرو و برگشتم دم پله ها که با علائی حساب و کتاب کنیم دیدم یک پسری هم سن و سال من داره با علائی حرف میزنه، علائی رو به من کرد و گفت: ایشون هم مثل شما مال اون سالهاست، پسر هم برگشت سمت من و دستش رو نزدیک آورد و گفت : سلام.