با صدای اذان کمی بیدار می شوم و دوباره چشمها را می بندم. کمی بعد بالاخره بیدار می شوم . همه جا را تاریکی فرا گرفته. لاحاف را با حرکت تندی کنار میزنم و از تخت کنده می شوم، دستم را روی سطح میز کنار تخت آنقدر میکشم و آنقدر همه چیز را زیر رو رو میکنم تا گوشی پیدا شود.

اسکرین گوشی نور کم رمقی می دهد آنقدر که گرمکن را پیدا کنم و بپوشم. سرما خیمه می زند روی آدم وقتی از زیر لاحاف گرم بیرون می آید. تاریکی مطلق است خانه.

خانه ما پر از دیوار کوب های قدیمی است، چراغهایی کم نور با حباب هایی هر کدام به یک رنگ، یادگاری دوران ها. اولی را روشن می کنم تا اتاقم رو نور ملایم زرد بگیرد این را بابا از یک حراجی خریده وقتی من هنوز در این دنیا نبودم.

بعد توی حال می روم و دومی که حباب صورتی دارد را با فرو بردن دستم زیر حباب و پیچاندن لامپ روشن می کنم، این یادگار خانه مادربزرگ است هر وقت روشن می کنم یاد او می افتم.

دیوار کوب صورتی

سومی توی پذیرایی است یک زمانی طلایی بوده اما الان مسی شده. با حباب شفاف عسلی رنگ فکر کنم جزء جهاز مامان بوده.

همیشه اینطور نیست که وقتی هوا تاریک شد بخوابی و با روشن شدن هوا بیدار بشوی. گاه هوا روشن است می خوابی و با تاریک شدن آن بیدار می شوی. خواب بعد از ظهر های زمستان است دیگر.

حالا همه جا را نور خفیف گرفته است. بنظرم اینهایی که چراغهای پر نور روشن می کنند از تاریکی می ترسند.


 محسن چاوشی که یک زمانی با سنتوری و تک آهنگ های زیرزمینی اش غوغا می کرد، حالا آلبوم به آلبوم تاریک تر می شود. ولی من از آلبوم آخرش یک آهنگ (خواب) را خیلی دوست داشتم، یک شعر وهم آلود با تنظیم حرفه ای، خیلی شبیه کارهای جدید سیاوش قمیشی شده. مخصوصا آنجا که می گوید: ما غرق شدیم از بس که اتاق دریا شده بود...